X
تبلیغات
رایتل

گلچین مداحی های مداحان اهل بیت

وبلاگی برای دانلود زیبا ترین مداحی ها

مولا ویلا نداشت....

این شعر رو حتما بخونید

از آقای علیرضا قزوه


گفتم: چیزی بخوان.

گفت: شرمنده‏‌ام.

یک سال است چیزی نگفته‏‌ام.

گفتم: برای عاطفه‏‌ای که در ما مرده است

رحم الله من یقرء الفاتحة مع الصلواة!

گفتم: چیزی بخوان.

گفت: رویم سیاه،

آخر می دانی که . . .

گفتم: می‎دانم خشکسالی است

اما در کیف‎های سامسونت هم

یک خروار مضمون ناب نهفته است.

امسال شعرها چنگی به دل نزد

رباعی‎ها مثل هم بود

بعضی خودشان را کشف کردند

بعضی خودشان را باور کردند

بعضی خودشان را گم کردند

بعضی در مصاحبه‎هایشان خودکشی کردند

شاعران پروازی

هتل بازی

آدمهای از خود راضی

دکه‎های سکه‎سازی!

اصلاً مردم حق دارند کاسه «انوری» را بر سرتان خرد کنند

کارمندان هنر فقط گزارش کار پر می‎کنند

وقتی تابوت عاطفه بر زمین مانده بود

جمعی به جیغ بنفش می‎اندیشیدند

و برای کشف زوزه صورتی

هفت مرتبه «الیوت» و «اکتاویو پاز» را ورق می‎زدند

چقدر وقت ما صرف آدامس‎های بادکنکی شد

بعضی شعرهایشان را

به مینا و سوزی تقدیم می‎کردند

احمق‎ترها برای گرفتن نوبل

به شبکه‎های بی‎بی‎سی و واشنگتن دخیل می‎بستند

امروز هم بینش هنرمندان

از سقف تالارها بالاتر نمی‎رود

بهار برای مردم آواز می‎خواند

خدا برای مردم نقاشی می‎کشد

نقاش‎ها فکر می‎کنند زندگی یعنی فتح قله «پیکاسو»

خطاط‎ها برای خدا خط و نشان می‎کشند

قصه‎نویس‎های شنگول

در زمستان حبّه انگور می‎خورند

شاعران را میل جاودانه شدن کور کرده است

شاعران کم‎حوصله شده‎اند

می‎ترسم روزی به‎نام تمدن

به گردن بعضی زنگوله بیندازند!

می‎ترسم شلوارهای «جین» و «چارلی» کار دستمان بدهد

و شکلات‎های انگلیسی دهانمان را ببندد

گاوهای چشم‎چران، آزادانه در خیابان می‎چرند

پسرخوانده‎های مایکل جکسون به دانشگاه می‎روند

انیشتین بی‎خوابگاه می‎ماند،

دیوار مسافرخانه‎های ناصرخسرو

فرمول نسبیت را از بر می‎کند

با این‎همه در دانشگاه ما

یک استاد پاپیون می‎زند

و فرانسه صحبت می‎کند

شعرهای سبک قصیده و عینک

برای اهل قبور شعر می‎خوانند

بوفالوهای آمریکا خلیج فارس را شخم می‎زنند

برادرم با پوتین‌های کهنه سربازی‎اش

بسیج می‎شود

مادرم آب و آیینه و قرآن می‎آورد

پدرم “فالله خیر حافظاً ” می‎خواند

اما بعضی خاطرشان جمع است

که ناوگان آمریکا

به استخرهای سرپوشیده‌شان کاری ندارد.

کامبیزخان دوست دارد پسرش را «آلفرد» صدا کند

آلفرد فکر می‎کند

از دماغ فیل افتاده است

برای همین می‎خواهد به هندوستان پناهنده شود!

«گیتی» گیتار را ترجیح می‎دهد

سوزی بی‎آنکه خجالت بکشد

نامه بوی‎فرندهایش را برای مادرش می‎خواند

رادیو از ماووت می‎گوید

مادرم آماده می‎شود به بهشت زهرا برود.

امروز پسر همسایه‎مان شهید شد

اما این باعث نمی‎شود که ساسان

دوستانش را به قهوه و اسب‎سواری دعوت نکند

و برای سگش بستنی نخرد

شاپورخان اما عاشق فیلم‎های سرخپوستی است

و این را از افتخاراتش می‎داند

که در آمریکا، همبرگر را درست تلفظ می‎کرده است

شاپورخان به مشتری‎هایش سیگار وینستون تعارف می‎کند

و مطمئن است که قیمت سکه و طلا

پایین نمی‎آید

او فکر می‎کند هنوز هم خرمشهر

دست عراقی‎هاست!

و چقدر خوشحال است که پسرش را معاف کرده‎اند

به خانه برمی‎گردم

تلویزیون دعای «نام‎ها و نشانه‎ها» می‎خواند

بعضی اوقات خاموشی هم چیز بدی نیست

امسال به ساعت‎های «کاسیو» اطمینان کردیم

و نماز صبحمان قضا شد!

امسال متولی‎های مسجد و امامزاده

با هم مسابقه گذاشتند

و همه از رساله امام یک جور سؤال دادند

تلویزیون‎های رنگی

سشوار

هدف بالا بردن معلومات است

کودکان شش‎ماهه هم می‎توانند شرکت کنند

بشتابید

تبلیغات فلان مسجد

رنو و پیکان پخش می‎کند

در عتیقه‎فروشی‎ها پیکان صفرکیلومتر می‎فروشند

در میدان انقلاب

اتحادیه خرید و فروش کوپن

حوصله مردم را سر آورده است

دلالان کامپیوتر و روغن‎چراغ

دلالان شیر مرغ و جان آدمی‎زاد

با ارز غیرآزاد، تجارت می‎کنند

شرکت‎های ثبت‎نشده

سیاست‎بازان لرد مستضعف

جیب‎برهای باجواز

جیب‎برهای بی‎جواز

غول‎های پوشیده در لباس مذهب

مقاطعه‎کاران خیابان زعفرانیه

شرکت صادرات زعفران

شرکت صادرات فرش . . .

خجالت هم چیز نایابی است

حتماً باید مسئله جنگ بماند برای بعد از جنگ

سیاست‎بازان باز سرگیجه گرفته‎اند

باند ارتشا

باند زنا

باند مهدی هاشمی هزارپا (۱)

اصلاً گور پدر مال دنیا

ریاضت‎کش به ویلایی بسازد!

باری ما هرچه می‎کشیم

از دست مرغ و بنز و ویلاست

ما هرچه می‎کشیم از اینهاست

اصلاً با این طرح چطورید؟

جان‎دادن از ما

طرح اقتصادی از شما!

من فکر می‎کنم شاعری زخم‎زبان می‎خواهد

نه مبانی نه بیان می‎خواهد

شاعر یعنی موی‎دماغ سیاست‎بازان

شاعری که با خیال راحت می‎خوابد

اصلاً شاعر نیست

بیا به آفتابی نهج البلاغه برگردیم

چرا نهج البلاغه را جدی نمی‎گیریم؟

مولا ویلا نداشت

معاویه کاخ سبز داشت

پیامبر به شکمش سنگ می‎بست

البته به شما توهین نشود

بعضی برای جنگ شعار می‎دهند

و خودشان از جاده شمال به جبهه می‎روند

پیش از آنکه بر من حدّ تهمت جاری کنید

من بر خویشتن حد وجدان جاری کرده‎ام

من دو شاهد عادل دارم: قرآن و نهج البلاغه

من چاپلوس نیستم

تملق نمی‎گویم

اما قدر امام را می‎دانم

بیایید قدر مردم را بدانیم

بیایید مثل مولا با مردم همدردی کنیم

بیایید امام را اذیت نکنیم

بیایید امام را نصیحت نکنیم

اردوگاه‎های فلسطینی را نگاه کن

ابوالفضل با مشک تشنه برمی‎گردد

صدای گریه رقیه را می‎شنوی؟

«گورباچف» و «ریگان» هم کاندید صلح نوبل شده‎اند

قرآن «فهد» زیباتر از قرآن «قابوس» چاپ می‎شود

«عرفات» شلوار اسرائیلی می‎پوشد

راستی یاد شهیدان بیت المقدس به خیر!

«جهان‎آرا» که بود؟

«حاج همّت» که بود؟

«حاج عباس» از دنیا یک قرآن جیبی داشت

شهید خرازی

شهید نوری

سرداران بی‎دست

شهیدان گمنام

بی‎یادنامه

بی‎سنگ‎قبر

«عاصمی» پودر شد

یوسف نوشته بود:

“خدایا، یوسف هم شهید شد،

او را بیامرز! “.

اسماعیل وصیت کرد روی قبرش بنویسند:

“پر کاهی تقدیم به آستان الهی. “

امسال هیچ شاعری با «حلق اسماعیل» همصدا نشد.

راستی شماره قطعه شهدا چند بود؟!

این روزها مردم را با هوشیار و بیدار خواب می‎کنند!

خنده و چشم‎بندی

شوهای تالار وحدت

هنرمندان فخرفروش

خدا کند «روایت فتح» را فراموش نکنیم

امسال در جلوی «امجدیه» کوررنگی بیداد می‎کرد

امسال همه چیز را

یا آبی دیدیم یا قرمز

امسال هم انصاف‎های ما حسابی چُرت زد

امسال وجدان‎های ما آنفلوآنزا گرفت

امسال تاکسی‎ها به پاهای قطع‎شده

با دنده چهار احترام گذاشتند

چرا باید از زیر روسری‎های «ژرژت»

رشته‎های جهنم شعله بکشد

مگر اینجا الجزایر است؟

امسال در خیابان ولی عصر(عج)

هیچ‎کس مثل خود «آقا» غریب نبود!

یک‎روز یک کراواتی سرمایه‎دار

با بنز قهوه‎ای‎اش از جلوی پایم ویراژ داد

و به عبای وصله‎دارم وصله‎های عوضی چسباند

دیشب جلوی مهمانم، تخم‎مرغ آب‎پز گذاشتم

دیشب مادرم با چایی و کشمش سر کرد

او قلبش برای انقلاب می‎تپد

اما وسعش نمی‏رسد یک نوار قلب بگیرد

و من می‏دانم که نوار قلب هم

همه منحنی‎های دردش را نشان نمی‎دهد

مادرم دفترچه خدمات درمانی ندارد

و همیشه ابوالفضل به دادش می‎رسد

او برای شهیدان اشک می‎ریزد

حلوا می‎پزد

و به ما یاد می‎دهد که چگونه شب‎های جمعه

با چهار قاشق حلوای نذری سیر شویم

او قبر شهیدان را با دست می‎شوید

وقتی باد، چادر وصله‎دارش را تکان می‎دهد

بوی فقر و غربت

تمام پرچم‎های سبز و سرخ را به بوسه می‎گیرد

او یک شب خواب خیمه‎های امام حسین(ع) را دید

خواب زینب را

خواب رقیه را

و فردایش مرا به آقا سپرد و روانه کرد

یک بار هم در خواب

آینده سبز برادرم را دید

و فردا وقتی خوابش را تعریف می‎کرد

«مارش حمله» می‎زدند

او نمی‎داند «کادیلاک» چه جانوری است

و داخل هواپیما چه شکلی است

اما خوب می‎داند

که شمشیر امام حسین(ع) از طلا نبوده است

و امام زمان در «جزیره خضرا» نیست

او قلبش برای انقلاب می‏تپد

و هرشب دعا می‏کند که پیروزی با امام باشد

و آقا بیاید . . . !

 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 14 خرداد 1393 ساعت 01:36 | نویسنده: .... | چاپ مطلب
نظرات (3)
دوشنبه 15 تیر 1394 10:48
عرفان [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
واقعا لذت بردیم ممنون
یکشنبه 16 فروردین 1394 19:34
منیر [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
عالی بود...
پنج‌شنبه 27 آذر 1393 20:35
عابر [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
واقعا عالی بود...لذت بردم...منبع شعر اقای قزوه رو لطفا اضافه کنید.من چنین شعری از ایشون که چاپ شده باشه به چنین اطنابی ندیده بودم!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد